|
شهر من میگرید.....شعر و ادبیات و همه چی
|
قابل توجه برنامه ی نود و جناب آقای عادل فردوسی پور عشق حاشیه ...با اینکه هیچ قت این موضوع را پخش نخواهد کرد.
نگاه اول

بارها در خلال بازی تراکتورسازی با حریفان تماشاگران شعار «یاشاسین آذربایجان» را سر داده اند که صدا و سیمای استان و کشور صدای ورزشگاه را این مواقع کم و گاهی قطع نموده اند. این شعار که برگرفته از احساسات وطن دوستانه ی آذربایجانی هاست نه تنها توهین یا ناسزا تلقی نمی شود بلکه نشانگر این است که مردم ترک آذربایجان تا چه اندازه به خاک زادگاهشان عشق می ورزند.
نگاه دوم
در خلال بازی مس کرمان و تراکتورسازی تبریز تماشاگران مس بارها و بارها با شعار!!!! «ترک ...» ملت و قومیتی را مورد لطف خود قرار دادند!!!! متاسفانه صدا و سیمای بی خیال!!! صدای تماشاگران را پخش کرده و موجب رنجوری بسیاری از هموطنانمان شد. در برنامه ی نود نیز آقای فردوسی پور که از عطسه ی یک مربی هم حاشیه می سازد چنان سکوت کرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است.(البته آقای فردوسی پور کرمانی هستند)
حماقت یک معلم باعث فروپاشی یک خانواده شد
من یک بار در مورد تامین لوازم تحریر بعضی از مدارس به وسیله ی والدین دانش آموزان مطلبی نوشته بودم که متاسفانه بعضی از معلمان یا به قول ورزشی اش معلم نماها کامنت گذاشته و مرا مورد لطف قرار دادند!!!! با اینکه منظور من از آن مطلب معلمانی ست که زیر بار هر خفتی می روند. نمی دانم چرا در این مملکت بعضی از صاحبان مشاغل جای ملائکه را گرفته اند و انتقاد از آنها توهین تلقی می شود. هستند معلمان بزرگواری که کاملا شریف و مورد اعتماد هستند. امیدوارم این مطلب را توهین به مقام معلم یا بعضی از معلمان شریفمان تلقی نکنید..

اما اصل داستان
معلمی که روانشناس یا عاشق نیست
دختری عاشق معلم فیزیکش می شود و به او ابراز علاقه می کند. معلم باهوش هم که معلوم نیست چقدر در مورد شاهکارش فکر کرده است با خانواده ی دانش آموز تماس گرفته و باعث درگیری بین خانواده می شود. دختر که تحمل سرکوفتها و دعواهای داخل خانه را نداشت فراری شده و حالا که خانواده اش او را پیدا کرده اند...کار از کار گذشته است.
حرف من این است
آیا راهکار دیگری؟ معلم چقدر باید با شاگرد و فضای خانواده ی او و با مشکلات و علاقه مندی هایش آشنا باشد. اصلا مسئولیت معلم در قبال شاگرد چیست؟
بزرگ نمایی مطبوعات
متاسفانه یکی از هفته نامه ها به نام آذرپیام در ۷ اردیبهشت ۸۹در اقدامی عجیب تصویر مسجد آق دام در ارمنستان را که درون آن خوک و گاو نگاه داشته می شد را روی جلد و داخل صفحاتش چاپ کرده و نوشته است:«اینجا جمهوری آذربایجان است تاسف کافی نیست»

آقای روح الله رشیدی سردبیر محترم آذرپیام لطفا دقت کنید این مساله شوخی بردار نیست.


خب دیگه این چشمامونم دیگه قابل اعتماد نیستن....اصلا نمی دونم چشونه...باید برم پیش پزشک محترم... جریان از این قراره یه روز می خواستم از خیابون رد بشم . دیدم خیابون پر ماشینه که با سرعت هوشصدتا رد میشن ..همینجور موندم تا خلوت بشه اما نشد...رفتم اونجایی که چراغ داره...می دونین چی شد...هیچی دیگه تا چراغ سبز می شد مردم وا می سادن وقتی قرمز می شد راه می افتادن... ماشینام همینطور ...سبز که می شد وامی سسادن قرمز که می شد راه می افتادن ...گفتم جل الخالق نکنه قانونا عوض شده ...اما خب من که چیزی نشنیده بودم . برا همین قانونی عمل کردم ... واسادم که چراغ عابرپیاده سبز بشه و چراغ راهنمایی ماشینا قرمز ...و چراغ عابرا سبز شد و من راه افتادم ...چشمتون روز بد نبینه یه ماشین چنان بهم زد که کله ملق شدم و پهن زمین .....بعد آقای راننده ی محترم سرشو از شیشه آورد بیرون که :::کوری مگه ...نمی بینی چراغ قرمزه...من نفهمیدم کدوم چراغ رو می گه ...ولی فهمیدم یکی از چراغارو می گه ...
نتیجه ی اخلاقی ...اگه دیدین سبزه ..گول نخورینا ...چون احتمال داره قرمز باشه ...می فهمین که؟
چشمتون روز بد نبینه..روم به دیوار...چند روز پیش مریض بودم...اسهال داشتم
...رفتم مطب دکتر..جاتون خالی.۱۰۰۰۰تومن دادم پول ویزیت و رفتم داخل...
نمی دونین چه وضعی بود...۳۰ نفر نشسته بودن و همه با ورود من بهم زل زدن![]()
گفتم : اوووووه...کی نوبت به من می رسه...بعدش گفتم:اووووووووووووووووووه
از هر کدوم از این ۳۰ نفر ۱۰۰۰۰ تومن گرفتن...ببین چقدر میشه...بعدش تا نوبتم بشه دو سه باری رفتم اونجا...دستشویی رو میگم دیگه...بعدش که اومدم دیدم اوهو ۱۰ نفر باهم رفتن تو مطب....خب دیگه یه چن باری که دوباره رفتم اونجا....همهن دستشویی...و تخلیه شدم ...با ده نفر سوم رفتم داخل...
بله...جناب دکتر نشسته بود و ما ۱۰ نفر مثل بچه یتیما دورش جمع شدیم...
جناب دکتر به من گفت دهنتو باز کن...به اون یکی گفت پیرهنتو بکش بالا. به اون یکی گفت دستتو بده بینم... و به اون یکی گفت تو دراز بکش... و به اون یکی گفت چشتو بیار جلو و بدین ترتیب از هرکس خواست کاری بکنه...بعد چوب بستنیشو کرد تو دهن من...گوشی گذاشت رو سینه ی یکی و نبض اون یکی رو گرفت و بدین ترتیب مثل هزار دست همه کارارو انجام داد...
بعد از من پرسید چته....تا من بیام و بگم اسهال دارم از اون یکی پرسید تو چته و تا اون بیاد بگه یبوست داره از اون یکی پرسید تو چته و تا اون بیاد بگه سرما خورده رفت سراغ اون یکی دیگه و به همین ترتیب
خلاصه در عرض ۳ دقیقه برا همه مون دوا نوشت و پرتمون کرد بیرون...
مام دواهامونو گرفتیم و رفتیم خوردیم
اما چشتون روز بد نبینه...از همون لحظه که دواهارو خوردم....دیگه نتونستم از اونجا بیرون بیام....همون دستشویی رو می گم....اتفاقا همون شب مهمون داشتیم و مهمونمون دکتر بود...اونا که تو نوبت دستشویی واستاده بودن...مجبور شدن نگاهی به داروهام بندازن...جناب دکتر بعد نگاهی که به داروها انداختن فرمودن که این داروها رو برای یبوست نوشتن و شکر خدا که موثر بوده...
ایشون به کشفی که بنده در آنحال ....یعنی اون کار دیگه....بهش نایل پی نبردن...
شما چی می دونین چه کشفی کردم؟