تبليغاتX
شهرمن غمگین است
شهر من میگرید.....شعر و ادبیات و همه چی
توهین به ترک زبان ها مساله ای جدید نیست...روزی به زبان ملت من...روزی به خود ملت و روزی به مشاهیر این ملت توهین می شود...از تحریف زندگانی شهریار به وسیله ی کمال متاسفانه تبریزی گرفته تا همین چند وقت پیش توهین به باقرخان سالار ملی...در مقدمه ی دیوان شمس تبرییز چاپ 88 متاسفانه شخصی به نام حامد رحمت کاشانی علنا به این عارف ترک زبان توهین کرده و او را بی سواد و احمق خوانده است...نمی دانم منظور از این حرکت چه بوده است...شخصیت ادبی و عرفانی شمس چیزی نیست که بتوان آن را انکار در آن شک کرد...اما قصد دارم به زودی چند مطلب متوالی در این باره بنویسم هم در وبلاگ و هم در نشریات ...اگر در این مورد نظر و یا پیشنهادی دارید خوشحال می شوم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:55  توسط یولداش  | 

توهین به ترک زبان ها مساله ای جدید نیست...روزی به زبان ملت من...روزی به خود ملت و روزی به مشاهیر این ملت توهین می شود...از تحریف زندگانی شهریار به وسیله ی کمال متاسفانه تبریزی گرفته تا همین چند وقت پیش توهین به باقرخان سالار ملی...در مقدمه ی دیوان شمس تبرییز چاپ 88 متاسفانه شخصی به نام حامد رحمت کاشانی علنا به این عارف ترک زبان توهین کرده و او را بی سواد و احمق خوانده است...نمی دانم منظور از این حرکت چه بوده است...شخصیت ادبی و عرفانی شمس چیزی نیست که بتوان آن را انکار در آن شک کرد...اما قصد دارم به زودی چند مطلب متوالی در این باره بنویسم هم در وبلاگ و هم در نشریات ...اگر در این مورد نظر و یا پیشنهادی دارید خوشحال می شوم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:55  توسط یولداش  | 

خب دیگه این چشمامونم دیگه قابل اعتماد نیستن....اصلا نمی دونم چشونه...باید برم پیش پزشک محترم... جریان از این قراره یه روز می خواستم از خیابون رد بشم . دیدم خیابون پر ماشینه که با سرعت هوشصدتا رد میشن ..همینجور موندم تا خلوت بشه اما نشد...رفتم اونجایی که چراغ داره...می دونین چی شد...هیچی دیگه تا چراغ سبز می شد مردم وا می سادن وقتی قرمز می شد راه می افتادن... ماشینام همینطور ...سبز که می شد وامی سسادن قرمز که می شد راه می افتادن ...گفتم جل الخالق نکنه قانونا عوض شده ...اما خب من که چیزی نشنیده بودم . برا همین قانونی عمل کردم ... واسادم که چراغ عابرپیاده سبز بشه و چراغ راهنمایی ماشینا قرمز ...و چراغ عابرا سبز شد و من راه افتادم ...چشمتون روز بد نبینه یه ماشین چنان بهم زد که کله ملق شدم و پهن زمین .....بعد آقای راننده ی محترم سرشو از شیشه آورد بیرون که :::کوری مگه ...نمی بینی چراغ قرمزه...من نفهمیدم کدوم چراغ رو می گه ...ولی فهمیدم یکی از چراغارو می گه ...

نتیجه ی اخلاقی ...اگه دیدین سبزه ..گول نخورینا ...چون احتمال داره قرمز باشه ...می فهمین که؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 14:9  توسط یولداش  | 

وای از دست این دکترا

چشمتون روز بد نبینه..روم به دیوار...چند روز پیش مریض بودم...اسهال داشتم...رفتم مطب دکتر..جاتون خالی.۱۰۰۰۰تومن دادم پول ویزیت و رفتم داخل...

نمی دونین چه وضعی بود...۳۰ نفر نشسته بودن و همه با ورود من بهم زل زدن

گفتم : اوووووه...کی نوبت به من می رسه...بعدش گفتم:اووووووووووووووووووهاز هر کدوم از این ۳۰ نفر ۱۰۰۰۰ تومن گرفتن...ببین چقدر میشه...بعدش تا نوبتم بشه دو سه باری رفتم اونجا...دستشویی رو میگم دیگه...بعدش که اومدم دیدم اوهو ۱۰ نفر باهم رفتن تو مطب....خب دیگه یه چن باری که دوباره رفتم اونجا....همهن دستشویی...و تخلیه شدم ...با ده نفر سوم رفتم داخل...

بله...جناب دکتر نشسته بود و ما ۱۰ نفر مثل بچه یتیما دورش جمع شدیم...

جناب دکتر به من گفت دهنتو باز کن...به اون یکی گفت پیرهنتو بکش بالا. به اون یکی گفت دستتو بده بینم... و به اون یکی گفت تو دراز بکش... و به اون یکی گفت چشتو بیار جلو و بدین ترتیب از هرکس خواست کاری بکنه...بعد چوب بستنیشو کرد تو دهن من...گوشی گذاشت رو سینه ی یکی و نبض اون یکی رو گرفت و بدین ترتیب مثل هزار دست همه کارارو انجام داد...

بعد از من پرسید چته....تا من بیام و بگم اسهال دارم از اون یکی پرسید تو چته و تا اون بیاد بگه یبوست داره از اون یکی پرسید تو چته و تا اون بیاد بگه سرما خورده رفت سراغ اون یکی دیگه و به همین ترتیب

خلاصه در عرض ۳ دقیقه برا همه مون دوا نوشت و پرتمون کرد بیرون...

مام دواهامونو گرفتیم و رفتیم خوردیم

اما چشتون روز بد نبینه...از همون لحظه که دواهارو خوردم....دیگه نتونستم از اونجا بیرون بیام....همون دستشویی رو می گم....اتفاقا همون شب مهمون داشتیم و مهمونمون دکتر بود...اونا که تو نوبت دستشویی واستاده بودن...مجبور شدن نگاهی به داروهام بندازن...جناب دکتر بعد نگاهی که به داروها انداختن فرمودن که این داروها رو برای یبوست نوشتن و شکر خدا که موثر بوده...

ایشون به کشفی که بنده در آنحال ....یعنی اون کار دیگه....بهش نایل پی نبردن...

شما چی می دونین چه کشفی کردم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 14:7  توسط یولداش  | 

 کمک کنید

روز اول...کلاس درس...اول ابتدایی اینا

معلم:

ـــ شما دانش آموز ردیف اول خودتونو معرفی کنید..

ـــ حسن حسنی هستم...تمیز و مرتب

معلم:

ـــ حسنی فردا که خواستی بیای مدرسه با خودت دوتا زونکن بیار...یکی سبز یکی آبی.....

ـــ چشم خانوم معلم

معلم:

ـــ شما بغلی دانش آموز ردیف اول. خودتونو معرفی کنین..

ـــ حسین حسینی هستم...باهوش و زیرک

معلم:

ـــ حسینی فردا که خواستی بیای مدرسه با خودت سه بسته a4  بیار...

ـــ چشم خانوم معلم

معلم:

ـــ شما دانش آموز بغل بغلی دانش آموز ردیف اول. خودتونو معرفی کنین...

ـــ احسان احسانی هستم...ناز نازی و خجالتی

معلم:

ـــ احسانی فردا که خواستی بیای مدرسه با خودت منگنه بیار

ـــ چشم خانوم معلم

و اینگونه شد که فردا لوازم مدرسه جور شد...

پس اون فردا اینا همون کلاس

معلم:

ـــ شما ردیف اول اسمتون چی بود؟

ـــ حسن حسنی معروف به حسن زونکن

معلم:

ـــ و شما؟

ـــ حسین حسینی معروف به حسین آ چهار

معلم:

ـــ و شما؟

ـــ با خجالتمندی تمام احسان احسانی معروف به احسان منگنه

 و اینگونه خواهد شد که لوازم آشپزخانه ی کارکنان آموزش و پرورش جورخواهد شد...

لطفا مشکلات مالیتان را با دانش آموزان لذیذ در میان بگذارید...

از گدایان محترمخواهشمندیم هرچه سریعتر به اداره ی آموزش و پرورش تشریف برده و استخدام شوند...

راصطی که شهر من گذا نذازد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:26  توسط یولداش  |